همانقدر که زن را باید فهمید
مرد را هم باید درک کرد
همانقدر که زن بودن می خواهد
مرد هم اطمینان می خواهد
همانقدر که باید قربان صدقه ی رویِ ماهِ بی آرایشِ زن رفت
باید فدایِ خستگی هایِ مرد هم شد
همانقدر که باید بی حوصلگی هایِ زن را طاقت آورد
کلافگی هایِ مرد را باید فهمید
این
– من –
را زمین بگذار !
– ما –
که شدی
دیگر زن بودن و مرد بودن نیست که نمایان است
این – ما – معنا دارد
اینکه تا کجا زنانگی هایت را به پایِ مردت بریزی
اینکه تا چه حد مردانه بانویِ خانه ات را بپرستی
همانقدر که پشتِ فریادها و بغض هایِ یک زن دلتنگی نمایان است
پشتِ سکوت و بی تفاوتیِ مرد هم بی تابی نمایان
تمامِ کاسه کوزه ها را به پایِ اخمِ مردت نشکن دخترک
مردها گاهی اخمشان هزار معنا دارد غیر از آنچه که در خیالِ تو می گذرد
مردِ قصه؛ مردانه پایِ بهانه هایش به ایست
ما زن ها وقتی تمامِ خود را در یک چهار دیواری با تو تقسیم می کنیم
دنیا را هم که بیاورند بگذارند جلویِ چشممان
تنها تو را می بینیم
تنها تو را می خواهیم
همانقدر که زن باید باشد
مرد هم باید باشد
اینجا من نیست؛ تو نیست
همه اش
می شود
مــــــــــــــــــــا
شنیــده بودم که خاک سرد است!
ایـــن روزها اما انــــــــــــــــــــــگار آنقـــدر هوا ســـرد است،
که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را…!!!
حالـَـــــــــم را
وَقتــــــــــــي
ميفَهمــــــي کِه
هيچـــــــــکَس
حالَـــــــــت را
نميـــــــــفهمَد…
بهار عشق را هرگز خزان نیست ** خزان را در دل عاشق مکان نیست
شود فانی هر آنچه در جهان است ** به غیر از دوست چیزی جاودان نیست…
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت اشک غم و کوه امیدم آب شد
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی
یوسف من تاقیامت همنشین چاه شد